تبليغاتX
آری...یکی بود... که تمام زندگییم بود...
آری...یکی بود... که تمام زندگییم بود...
صدای قلبم
قالب وبلاگ


چقدردلم برای گل سرکوچو لو ها تنگ شده ...موهای باز....


توکوچه های خاکی وپرازبرف راه میرم سوزمیاد، ازبینیم وچشام اب سرازیره ،اشک امانموبریده،دلم میخواد دادبزنم اما احساس میکنم تارهای صوتیم به هنجرم چسبیده،تبعیدگاهه نه سفره یه لقمه نون،

رسواشدم همه باشک نگام میکنن ،خانم فلانی گفت:خبریه.... انشاالله این یکی خوب باشه

همچین بهش نگاهه خشمگین کردم که ترسید خودشو جموجورکرد،اما

تودلم گفتم:این یکی خوبه؟این یکی ، ماهه، عشقه، فرشتس، تکه، ملوسه، همه چیش، نامبر وانهههه،من چی؟؟؟نامبر زیروم


دوست ندارم بین من وتو هیچ حایلی باشد
حتی وقتی می گویم : آی لاو یو ؛ دوست دارم لاوش را بردارم که آی بچسبد به یو پس از این به بعد می گویم :
آی یواینطوری بهتر است !

به چشمی که مدام باز و بسته میشه نمیشه اطمینان کرد

گوینداینان مگسانند گرد شیرینی

اگه با چشات عاشق شدی
همیشه بازشون بذار
چون همونطور که در یک لحظه ءبازبودنش عاشق شدی
ممکنه در یک لحظهء بسته شدنش هم احساس عاشقانه تو از دست بدی
به همین سادگی ....

پاورقی:نمیدونم ازدوریه تو است یا سرمای اینجا اما تب کردم.هر نیست تقصیر توست
و هر چه هست , تقصیر من ...خواهی تو امیدم بخش خواهی تو عذابم ده

دل ماله تو ، امشب خیال خود به خوابم فرست ،ازخیالت وفا طلب می کنم گل من

ناهار:نون و یه غذای محلی که بهش میگن خورشت ماست ،من که خوشم نیامد مثل مایه تچینه بدونه پلو میخورن،من بیشتر از4لقمه نخوردم اگرم خوشمزه هم بود نمیتونستم،اخه بی روخه دوست من چگونه کوفت کنم.چه سود از ان جمال دورم حال برام سفره هزار رنگ میگسترن،چشمانم پیه اوست

شام:شیربا عسل چون گلوم باد کرده اییییین هوا  اما اصلا شیرین نبود دوریه تو عسلم برام تلخ کرده ،درمانم تویی

بیست و نهم مین روز!!!!!!!!!!!!!!!!!!خدایا کمک کن دارم  میپکم 

[ چهارشنبه 28 دی1390 ] [ 17 ] [ دختر تنها ] [ ]
 

اشکاش زير دوش محو ميشدن صدای گريه هاشو تو سينه حبس کرده بود...

احساس ضعف تموم وجودشو گرفته بود نفساشو ميشد شمرد...

صدای آب اونو به خودش آورد...

روبروی آينه بخار کرده وايساد دستی رو اون کشيد...

صورت غمگينش واضح تر شد ...

به خودش نگاه کرد اون همه انرژی و طراوتش کجا رفته بود ؟

ديگه اشکی نمونده بود واسه خالی کردن ٬ ماتش برده بود...

خاطرات جلو چشماش مرور ميشدن...

اين احساس عجيب براش بيگانه بود...

اين همه احساس رو بايد چی کار ميکرد؟

دليل اين همه بی تفاوتی رو نمی دونست ...

دليل فاصله گرفتنارو...

کنار اون فقط آروم ميگرفت با اينکه وقتی ميديدش سر تا پاش هيجان بود...

از شدت دوست داشتن ٬‌ازش متنفر بود...

افسوس که نيست!

وقتی ام که هست ٬انگار نيست

فاصله خيلی زياده ٬‌شايد بهتر که اين جا نيست...

خودشو با اين حرفا دل داری ميداد

دل ديونشو می خواست آروم کنه

ولی فکر ميکرد که ميتونه.

[ پنجشنبه 8 دی1390 ] [ 13 ] [ دختر تنها ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

شاید کسی در زندگی حقیقی منو با این نوع طرز فکرم که در وبلاگم منعکس می شه نشناسه ؛ ولی حقیقتش اینه که من زندگی رو همونطور که توی داستان هام می نویسم می بینم و قبول دارم . داستانهای من بر گرفته از زندگی واقعی خود من و یا اطرافیانمه .
کودک درونی من هیچوقت بزرگ نمی شه ... اون هنوز دنبال کفشیه که برای برگشت به روزای خوب بچه گی ؛ اندازه پاهاش باشه
امکانات وب

آمار سایت

 br />